« چه شبیه چشم‌های تو به پشم‌های دخترم مهرالنساء »

Desire Knows No Bounds




Sunday, December 6

مرسی بابت تمام مجال‌ای که برايم فراهم می‌کنی
که ديوانه‌گی کنم..

تمام شب را باران باريده بود و از آن آخر هفته‌ها بود که دنيا رفته بود پی کارش و خودم بودم برای خودم، با تمام خودم-بودن‌ای که می‌توانستم باشم آن شب. بعد پنجره‌ی اتاق را باز گذاشته بوديم تمام شب، شراب و موسيقی طول کشيده بود تمام شب، و من يک جايی رفته بودم حوالی ابرها، ابرهایِ آن روزها.

روز قبل گفته بودم يک هم‌چين جمعه-هشت صبح‌ای بايد سفارت باشم، سفارت اسپانيا، آزمون دِلِه بود، شما بگير يک چيزی شبيه آيلتس خودمان، با اعتبار لانگ‌لايف و اين‌ها. از آن امتحان‌های سالی دوبار، که بايد داغاداغ تا مغزت پر از لغت است هنوز و شب‌ها خواب اسپنيش می‌بينی بدهی‌ش، وگرنه سرد می‌شود و از دهان می‌افتد، بدجور.

هفته‌ی قبل گفته بودم يک هم‌چين جمعه-هشت صبح‌ای امتحان دله دارم و نشسته بودم درس خوانده بودم حتا و قرار بود مدرک‌اش را قبل از قاب کردن بفرستم برای مايکل، به هوای پروژه‌ی يواشکی‌ای که توی کله‌ام بود.

گفته بودم يک هم‌چين جمعه-هشت صبح‌ای آزمون دله دارم و باران از صبح شروع کرده بود نم‌نم باريدن و من نم‌نم مست شده بودم و از آن آخر هفته‌های تهِ دنيا بود همه‌چيز، و ديگر تا عصر، تا شب، تا خودِ شب و تمام آن نيمه‌شب که برای خودش شبی شد و شبی ماند در زندگی‌م، اسمی از دله به زبان نياوردم. لابد يک‌جايی گوشه‌ی مغزم، با خودم فکر کرده بودم هيچ آدم عاقلی تمامِ اين باران را و شب شراب را و اتاق بی‌پنجره را ول نمی‌کند کله‌ی صبح برود امتحان بدهد، فوقش می‌ماند برای سال بعد. و لابدتر اين را يک گوشه‌ی مغزم خيلی مطمئن و با صدای بلند گفته بودم، آن‌قدر که فکر نکرده بودم در موردش صحبت کنم ديگر. پرونده‌اش را بسته بودم رفته بود پی کارش. بعد می‌دانی؟ شب‌ای می‌شود شب شراب، که تو تمام پرونده‌های مغزت را يکی‌يکی بستانده باشی فرستاده باشی پی کارشان، خودت مانده باشی و خودت. که اصلن از هزار فحش بدتر است که وسط يک هم‌چين شب‌هايی، ازين ابرهای تايمِردار بالای سر يکی‌تان باز باشد، ساعت و تاريخ و ريمايندر و چه و چه. شب شراب اصلن يعنی گور بابای همه‌ی دنيا، وقتی من و تو مرکز کائنات‌ايم ولاغير، بقيه هم با يک تقريب بالايی بروند بميرند کلن. شب شراب يعنی اين‌هم که بعدش، صبحش، بايد باز باشد برای خودش. بايد يک وقت گَل و گشادی داشته باشی برای خودت، برای لوليدن ميان ملافه‌ها و کش‌آمدن‌ها و بوسه‌های گيج و منگ و آغوش‌های چندباره و الخ.

بعد؟ بعد يادم هست يک شبی بود که باران داشت تا خود صبح و پنجره‌ی باز داشت، چار تاق و ملافه‌ها را انداخته بودم ته اتاق، شراب داشتيم و بی‌ملافه‌گی داشتيم و يک مه‌ای برای خودش آمده بود تو و من رفته بودم بالای ابرها و آن‌قدر آن بالا مانده بوديم که من درست وسط ابرها خوابم برده بود. بعد يادم مانده که يک وقتی از شب، يک وقتی از روز، از پشت صورتت را آورده بودی نزديک صورتم، با ريش‌هات که آن‌وقت‌ها بلند بود هنوز گردنم را قلقلک داده بودی و بعد بوسيده بودی‌م که صبحانه‌تون آماده‌ست خانوم، الاناست که مدرسه‌ت دير بشه‌ها. من؟ من برای چند ثانيه مبهوت مانده بودم که يعنی چی؟ که وات د هل آن اِرث ممکن است وجود داشته باشد که يکی بيايد اين‌جوری که روی ابرهام برای خودم، بيدارم کند؟ چند ثانيه مانده بودم حيران و بعد، بعد مغزم پراسس کرده بود و يادم آمده بود که يک هم‌چين جمعه-هشت صبح‌ای و الخ.

بعد می‌دانی چه شد؟ درست توی همان ثانيه‌ها که چرخيده بودم توی بغلت و گفته بودم اصلن دلم نمی‌خواد برم که و تو گرفته بودی‌م توی بغلت، با آن صدای جادويی‌ت نوازشم کرده بودی که اگه نری تا سال ديگه نمی‌تونی امتحان بدی، فرصت‌تو از دست می‌دی، پاشو تنبلی نکن دختر، دوباره ظهر برمی‌گردی همين‌جا روی تخت سر جات، توی همان ثانيه‌ها با خودم فکر کرده بودم چه‌همه اين آدم، مردِ من نيست. چه زنِ منطقیِ معقول‌ای می‌سازد از من، همانی که تا قبل از اين بودم. چه حواسش به من و آينده‌ی من و حواشی من و فردا و پس‌فردايی که مستی از سرم پريدِ من هم هست، به پشيمانی همين امروز عصرم. که حتا بلند شده صبحانه هم درست کرده، که يعنی می‌روم. می‌روم. رفتم.

می‌دانی؟ يک هم‌چون جمعه-هشت صبح‌ای بلند شدم، با خودم فکر کردم که اوکی، می‌روم، و رفتم. با تو من همان زن منطقیِ معقول‌ای که بودم ماندم. تو مجال تمام بی‌فکری‌ها و ديوانه‌گی‌ها و حماقت‌ها و ندانم‌کاری‌ها و بعدش مثل سگ پشيمان شدن‌ها را از من گرفتی. تو هميشه به تمام خل و چل بازی‌های من خنديدی و قربان صدقه‌ی ديوانه‌گی‌هام رفتی و هی افسارم را يک جاهايی کشيدی عقب، سرم را گرداندی رو به جاده، ماشين‌ها و درخت‌ها و الاغ‌های بغلی را نشانم دادی که ببين چه سربه‌راهند. هی مرا از توی خاکی کشاندی توی جاده، هی مرا از توی خاکی کشاندی توی جاده و هی مرا از توی خاکی کشاندی توی جاده.

بعد حالا، هر بار که می‌روم توی سايت دِلِه، برای آزمون آوانسادو، يادم می‌آيد زنِ منطقیِ معقولِ آينده‌نگری را که جا گذاشتم توی آغوشت، آن روز صبح، و آمدم بيرون. راهم را کشيدم آمدم بيرون، توی خاکی، کنار جاده. حالا نشسته‌ام تماشات می‌کنم که چه‌هنوز در آغوش گرفته‌ای زنِ جامانده‌ی آن سال‌ها را، از همان جمعه تا حالا. نشسته‌ام تماشات می‌کنم و گاهی برای ماشين‌ها و درخت‌ها و الاغ‌هايی که از جلوی روم رد می‌شوند و به نشان آشنايی بوق می‌زنند، دست تکان می‌دهم.
..
  




آقای پدر نشسته داره آزمايشای منو مورد مداقه قرار می‌ده
يه دور کامل ورق می‌زنه و می‌گه اوکی‌ئه، مشکل خاصی نداری
بعد نه که هنوز ابوعلی‌سيناشه بچه‌م
شروع می‌کنه تناسب بستن بين چندتا پارامتر خون من و تقسيم فسفر بر چی‌چی‌سی و اينا
بعد می‌گه ماليخوليای خون‌ت بالاست يه کم
سودايی هستی
چيز ميز می‌نويسی؟
جواب می‌دم آره، يه چيزايی
می‌گه خب پس عيب نداره
اين مقدار ماليخوليا برای نويسنده‌ها و هنرمندا مناسبه
اوکی‌ئه، مشکلی نداری
..
  



Friday, December 4


ال مافيا تا صبح، کله‌پاچه، ترمينال آرژانتين، و تبليغ رفقا
..
  



Thursday, December 3

سرطان رو اگه می‌شد با ط‌ی دو نقطه نوشت، کلی از ابهت‌ش کم می‌شد. سرتان. حتا ممکن بود بشه يه‌چی تو مايه‌های ديسک کمر، که بيش ازين‌که اطرافيان رو دچار شوک کنه، ذهن آدم می‌رفت سراغ عوارض و عواقب‌ش و می‌شد چارتا شوخی کرد باهاش و آخی طفلی و الخ. اما گرافيک ط‌ی دسته‌دار يه خاصيتی داره تو خودش، يه قاطعيتی می‌ده به کلمه، يه غلظتی يه وزنی داره که آدم ناخوداگاه دست و پاشو گم می‌کنه. اصن نگاه کن، به خودِ قاطعيت به قاطع به قطع نگاه کن، به مطلق، به باطل، به معطل، به تعطيل، همه‌شون يه جورِ زورگويانه‌ای خودشونو تحميل می‌کنن به آدم. از دنيای نسبيت جدان انگار. برات هيچ تخفيفی قائل نمی‌شن. اهل تبصره و اکسپشن و تک‌ماده نيستن. ط‌ی دسته‌دار شوخی سرش نمی‌شه، سنس آو هيومر نداره، جدی و عبوس و اخم‌داره. حتا تو اصطکاک هم هميشه اين ط‌ست که دسته‌ش گير می‌کنه به سرکج کاف. ته کلمه که بياد، رسمن می‌رسی به بن‌بست. ته خود‌ش روی خط زمينه رها می‌شه، اما برای تو درا رو می‌بنده، يه راه بيش‌تر برات باقی نمی‌ذاره: فقط و فقط. فقط.
..
  




آن دنيا

همان درِ رویای نیمه‌شب تابستان. شما بگو درب. دری مخفی پشت تابلوی مونالیزای روی دیوار. هر جا که باشیم، در را می‌شناسیم و مخفی‌گاه را می‌دانیم و تابلو را کنار می‌کشیم و دور هم جمع می‌شویم. من از روزنامه، چای خوران، با کامپیوتری که چهار نفر دیگر هم لازمش دارند،‌ با گزارشی که موعد نوشتنش سرآمده و نصفه‌نیمه مانده اما مدام باید دلداری‌ش دهم که منتظر بمان تا بروم و برگردم. لیلا از لندن و لابد از بالاترین طبقه ساختمانی که پنجره‌ای رو به شهر غم‌گرفته و ابری دارد، از ساختمانی که سیگار تویش قدغن است. گلمریم بعضی‌وقت‌ها از شرکت، بعضی وقت‌ها از خانه، لحظه‌هایی که سام پنج دقیقه برای خودش است،‌ وقت‌های بین غذا دادن به سام، بازی کردن با سام و سروصدای سام. آیدا از خانه، با اینترنت دایل‌آپ، با فیلمی توی دی‌وی‌دی‌درایو که هر آن منتظر پلی شدن است و باصدای زنگی که می‌گوید در را باز کنید. بسته دارید خانم. رامین از بالای نیروگاهی توی ورامین در میان باد و بوران با شعار به گودر نگو کار دارم به کار بگو گودر دارم. پرستو دراز کشیده کف اتاق و آفتابی که از پنجره می‌ریزد تو،‌ کنار تمام صفحه‌های باز شده و کنار تمام دلواپسی‌ها و تردید‌ها. مسی از توی خیابان، توی تاکسی و کنار مسافری که هی پیچ و تاب می‌خورد و توی جیب‌هایش دنبال پول می‌گردد. دانیال نشسته روی کاناپه کنار باباشجاع، جلوی تلویزیونی روشن و با لپ‌تاپی اسقاط روی زانوها که هرآن قرار است بپکد، در میان گله‌های مامان که باز کی این کلمن رو با فرچه توالت شسته؟

ما وقت گودر هر جا که باشیم نامرئی می‌شویم. بقیه‌ای که در را پیدا نکرد‌ه‌اند یا می‌گویند دری وجود ندارد فکر می‌کنند ما را می‌بینند و خیالات برشان داشته که هستیم،‌ در حالی که رفته‌ایم. دوستت می‌آید چیزی می‌پرسد، نگاهش می‌کنی، برو بر نگاهت می‌کند،‌ پروسه مرئی شدن چندثانیه طول می کشد، می‌پرسی چیزی گفتی؟

اما کامنت‌دانی گودر. مخفی در مخفی. هزارتو که حتا کشفش نصیب خیلی از اهلی‌شده‌های گودر هم نمی‌شود. خود خود زندگی. قدم زدن در شلوغی‌های خیابان انقلاب، راسته کتابفروشی‌ها با همه‌جور آدمی.

[+]
..
  



Wednesday, December 2

خخخخخخخخخخخخخخ
..
  





که يعنی بعضی شب‌ها هست در زندگانی، که آدم يک‌جورِ مِلوی خوبی حالش خوش است همين‌جوری برای خودش، سرش گرم است از يک چيزی، دلش گرم است به يک چيزی، يک برفِ يواش نم‌نمک‌ای دارد می‌بارد بيرون، شامش را خورده، سير و پر، پانچو به‌دوش ماگ شيرنسکافه‌اش را گرفته دستش نشسته روی مبل، چار زانو، نفسش هم بفهمی‌نفهمی دارد از يک جای گرمی در می‌آيد، اصلن يک وضع گرم و مطبوعی، بعد برمی‌دارد اين کارتون Mary and Max را هم برای خودش تماشا می‌کند، که انگار اصلن ساخته شده برای تماشا کرده شدن در يک هم‌چه شبی.

حالا هی شما بيا بشين زير گوش ما از مصايب زندگی روضه بخوان و هزار و يک ورسيونِ جور و ناجور از عواقب احتمالیِ بطالت بچين جلوی چشم ما، هی بردار در مذمت خيال‌پردازی و رؤيابافی و عالم هپروت لکچر بده، هی مثنوی هفتاد من کاغذ آويزان کن روی ريمايندر روزهای ما؛ دريغ از يک جفت گوش شنوا حضرت، دريغ از نيم جفت گوش شنوا حتا.

پ.ن. کتاب نداره اين مری اند مکس؟
..
  




ديدی بعضی آدما رو تو همين وبلاگستان، که دريافت‌شون از متن انگار کلمه-بيس‌ئه فقط؟ که انگار يه برنامه نصب شده روشون، که موقع خوندن وبلاگ‌ها، اوتوماتيک يه سری کلمات مشخص رو های‌لايت می‌کنه تو مغزشون، با ری‌اکشن‌های مشخص. مثلن تو يه پستی نوشتی در ستايش فصل بهار، بعد يه جايی‌ش يه فندق پريده توی گلوی يه سنجابه و سنجابه مُرده، تو هم به فراخور متن يه غُری زدی که فندق خر است. بعد خواننده‌ی محترم، عِرق فندق-پرستی‌ش گل کرده، تمام متن و سوژه و منظور نوشته رو بی‌خيال شده، اومده که ای وای بر شما جماعتِ فندق-ستيز. يعنی انگار اين آدما فقط نشسته‌ن پشت مونيتور، با چشماشون يه سری کلمه‌های خاص رو اسکن می‌کنن، بی‌که ذره‌ای سنس آو هيومر يا درک و دريافت متن داشته باشن، سه سوت ميان تو جاکامنتی و می‌زنن به صحرای کربلا. بعد هی تو بايد علامت تعجب بشی برا خودت که يعنی جدی‌جدی اين بابا، با اين قد و قامت و با اين همه فضايل و کمالات، واقعن داره نمی‌فهمه يا علاقه داره تمارض کنه يا چی!

حالا شما همينو بگير بيار تعميم‌ش بده به آدما. من اِن سال پيش يه جمله‌ کامنت داده‌م در مورد فلان موضوع، در مورد فلان آدم، بعد طرف اينو برداشته زده بالاسرِ فولدر محفوظاتش از من، بعد هر بار يه کلمه در مورد موضوع مورد نظر از دهن من درمياد، سه سوت برمی‌داره منو ارجاع می‌ده به فلان جمله‌م. بابا فور گاد سِيک، جمله‌های آدمو در کانتکست مربوطه بررسی کنيد. از هر کی-وورد و کليد-واژه‌ای برندارين يه پيرهن عثمان بسازين برا خودتون. به‌خدا آدم شعور داره، از دور تماشاتون می‌کنه، تو دلش بهتون می‌خنده، راه‌شو می‌کشه می‌ره. هيشکی هم پيدا نمی‌شه بياد تو روتون بگه که چه جوری دنيا رو دارين با عينک اشتباهی تماشا می‌کنين، با عينک نزديک‌بينِ اشتباهی.
..
  



Tuesday, December 1

.My hands shook less, obstruction by obstruction
Five Obstructions -- Lars von Trier
..
  




پنج مانع حکايت پنج بار بازسازی انسان کامل است، توسط يورگن لث، و با شرايطی که فون‌تريه برای او تعيين می‌کند. فون‌تريه می‌گويد اين فيلم محبوب اوست و لث قهرمان خدای‌گونه‌ی او محسوب می‌شود. قصدش اين است که در اين پروژه‌ی روان‌درمانی، هم خودش را از اين شبح خدای‌گونه (تصوير مجسم کمال) نجات دهد، هم لث را. می‌گويد: «می‌خواهم تو را از کامل (perfect) به انسان (human) تقليل دهم.» او موانعی طرح می‌کند تا لث با عبور از آن موانع، به خودش و او ثابت کند که می‌تواند «کمال» را از نو تجسم ببخشد. فون‌تريه حتا پا را از اين فراتر می‌گذارد و در اين راه از خود لث کمک می‌خواهد. می‌گويد: «تو بايستی به من اطلاعات بدهی تا بدانم بايد چه موانعی جلوی رويت بگذارم!» و لث معصومانه نه فقط اين شرط‌ها را می‌پذيرد، که از دادن اطلاعات نيز دريغ نمی‌کند.

ماه‌نامه‌ی مرحوم «هفت»
..
  




فون‌تريه، لث را تنبيه می‌کند. تنبيه اين است که هيچ مانعی در کار نيست. «تو آن‌قدر باهوشی که از هر شرطی يک موهبت می‌سازی. پس يک بار ديگر فيلم را بساز، بدون هيچ شرطی!»
...
اين مانع وجهی هستی‌شناسانه دارد: آزادی مطلق. آزادی با خود کابوس مسئوليت و انتخاب را به همراه می‌آورد، و لث ناچار است اين آزمون دشوار را از سر بگذراند.

ماه‌نامه‌ی مرحوم «هفت»
..
  



Monday, November 30


از اتاق فرمان هی غر می‌زنن که اه، وبلاگت شده مجله فيلم. چشم خب. قول داده‌م هم که در مورد اين فيلم ننويسم، نمی‌نويسم هم. چشم. فقط خواستم يادم باشه چه هنوز ايده‌های عالی وجود داره تو دنيا، برای ازشون فيلم ساختن، همين. فقط‌تر هم اين‌که واقعن می‌شه بعضی فيلما رو، بعضی کتابارو، بعضی آدما رو همين‌جوری ساموار از رو کاورشون دوست داشت و بعد از ديدن، خوندن، داشتن‌شون هم‌چنان پشيمون نشد.
..
  




daughter and blah blah

يه وقتايی آدم يه سری حماقتا می‌کنه در زندگانی، رسمن جبران‌ناپذير، بی‌که بدونه چی در انتظارشه. بعد، ده سال بعد، يه‌هو می‌رسه به جايی، که حاضره آگاهانه و با اِشراف کامل به غلطی که داره می‌کنه، دوباره حماقت‌ه رو مرتکب بشه، با اين‌که می‌دونه چی در انتظارشه. اين وسط چی عوض شده؟ آدمی که اون سرِ رابطه وايستاده.
می‌خوام بگم يه هم‌چين آدمِ سودايیِ خطرناکی‌ام من. يه هم‌چين آدمِ سودايیِ خطرناکی می‌سازی از من. برو عقب يه‌کم، داری ازم می‌ترسونی‌م.
..
  



Sunday, November 29

.God is gay+
.He can't be-
.He made the whole universe perfect
.The oceans, the skies, the beautiful flowers, the trees everywhere
.That's right. He's a decorator+
..
  




?Let me teach you sth about love, okay
.Naturally, there are exceptions to what I'm going to say, but they're the exception, not the rule
.Love, despite what they tell you, does not conquer all
.Nor doeas it even usually last
?In the end, the romantic aspirations of our youth are reduced to whatever works, okay
..
  




.On paper, we're ideal
.But life isn't on paper
W.W
..
  




.My story is, whatever works
.You know, as long as you don't hurt anybody
.Any way you can filch a little joy in this cruel, dog-eat-dog, pointless, black chaos
.That's my story
..
  




يکی سکان دنيا رو بگيره بده دست آقامون وودی آلن
برداره همين‌جوری دنيا رو اداره کنه که تهِ اين فيلمِ آخرشو
همه‌مون رستگار شيم بريم خودبه‌خود از خوشی بميريم ديگه
اه
..
  




يک‌وقت‌هايی که همين الان از راه رسيده‌ايد
دم در
توی کوچه
بعد؟
بعد آقای پدر ايستاده جلوی در نصفه‌باز ماشين‌اش
نمی‌دانم منتظر کی
يواش از پشت بزنيد روی شانه‌اش که
چه خوش‌تيپ شدی امروز مهندس

و؟
و جايزه بگيريد
..
  




برداشت يکم

اولين بار که ديدم‌ش، به رفيق‌مون گفتم چه چشمای خوبی داره اين خانومه، چه نگاه‌شو دوست دارم، چه گرمه. دلم خواسته بود باهاش حرف بزنم، نزده بودم، نشده بود. دفعه‌ی بعد اما نشسته بودم کنارش. با هم گپ زده بوديم. تماشا کرده بودم‌ش. چشم‌ها و نگاه و خط‌های صورتش رو. يه گرمای سياه‌چشمی بود تو صورتش که دوسش داشتم. از هر دری حرف زدن و صميمی و بی‌تعصب از هر دری حرف زدنش رو دوست داشتم.

فک کن نشسته باشی سر ميز، يه ميز مستطيل. حالا قطر مستطيل رو رسم کن. يکی‌شون نشسته اين سر قطر، يکی‌شون نشسته اون سر قطر. من؟ من حوالی يکی ازين دو نفرم. دست‌مو دراز می‌کنم سالاد بکشم تو بشقابم، گير می‌کنه به چندتا نخ نامرئی. به نخ‌های نامرئی رابطه. دست‌مو می‌کشم رو نخ‌ها. گرمن. دوست دارم همين‌جوری تکيه بدم عقب تماشا کنم ارتعاش اين تارهای نرم رو. اين آدم‌های نرم رو. که چه‌جوری حواس‌شون به هم هست، ازين سر قطر تا اون سر قطر. که چه وقت و بی‌وقت ديالوگ دارن با هم، تو هر زمينه‌ای. که چه صميميتِ خوش‌دستی هست بين‌شون. ازون پارتنرا که حضور هرکدوم برا اون يکی لذت‌بخشه، سنگين نيست، دست‌وپاگير نيست، باعث اصطکاک نيست. در مورد هر چيزی، ابسولوتلی هر چیزی می‌تونن با هم حرف بزنن، بی‌که يکی به‌خاطر حضور اون ديگری جلوی زبون‌شو بگيره يا خودش رو سانسور کنه. در مورد هر چيزی حرف می‌زدن با هم، بی‌که يکی فکر کنه اون ديگری حوصله‌ی اين حرفا رو نداره يا اهلش نيست. می‌ديدم اون فولدری رو که با هم شر می‌کردن، از در و ديوار، از خاطرات کلی گرفته تا ديتيل‌های کوچيک و حاشيه‌ای. بعد من عاشق اين حاشيه‌ی امنيت آدمام تو روابط‌شون. عاشق اين هم‌دلی‌هاشونم. عاشق اين با هم نَدار بودن‌هاشونم. عاشق اينم که بشينم لبخندای زيرپوستی‌شون به هم رو تماشا کنم. بی‌که حواس‌شون باشه جانِ دلم گفتن‌هاشون به هم رو بشنوم. نگاه‌های مهربون گاه و بی‌گاه‌شون رو رصد کنم، اون لحنِ گرمِ شراکت‌شون رو، رفاقت‌شون رو. ازون رفاقتا که نخ‌های گرم نامرئی‌ش گير می‌کرد به دستای آدم موقعِ کشيدنِ سالاد.
..
  



Saturday, November 28

..
  



Friday, November 27

از هم-فيلم‌بينی‌ها - 2
Youth Without Youth

دفعه‌ی اول که استارت زدم «جوانی بدون جوانی» رو ببينم، همون اولا بود که فيلم اومده بود. طرح روی جلدشو دوست نداشتم، مضافن قرمز بدرنگ بدچاپ‌ش رو. فيلمو گذاشتم تو دی‌وی‌ی پلير، اوايل‌شو ديدم، اما اون‌قدر نسخه‌ی پرده‌ایِ بدرنگ و رويی بود که رسمن بی‌خيالِ ديدن فيلم شدم.

آقای کاپولا هرقدر هم فيلم‌ساز خوبی باشه، تحقيقن فيلم‌سازِ بالينی من نيست. اينه که بعد از تلاش ناکام دفعه‌ی اول هيچ‌وقت وسوسه نشدم برم ببينم اين کارشو.

دفعه‌ی دوم بعد از آنونس هم‌فيلم‌بينی بود. اين‌بار محسن نسخه‌ی خوش‌کيفيت فيلم رو بهم داده بود، بنابراين کيفيت توپ، بنابراين بهانه‌ی بدرنگ و رويی نداشتم، اما کماکان جلد فيلم زشت بود. بروبچ زنگ زده بودن که با هم بشينيم فيلمو ببينيم. قرار شد عصرتر فيلمو ببرم خونه‌ی کيوان اينا، دسته‌جمعی ببينيم. خودم بيرون بودم و کارم طول کشيده بود و شب خسته برگشته بودم خونه و داشتم فکر می‌کردم امشب چه حس فيلم‌بينی‌م نمياد، که کيوان زنگ زد بچه‌ها چراغا رو خاموش کرده‌ن نشسته‌ن سانس اکران شروع شه، چرا نميای پس! لباسِ درنياورده‌مو دوباره تنم کردم راه افتادم سمت اکران فيلم. از راه نرسيده و نوشاميدنی خورده‌نخورده فيلم رفت رو پخش. داشتم با خودم فکر می‌کردم عجب رنگ و روی خوبی داره که. نکنه ما داريم کل فيلمای عمرمونو سه‌پرده بدرنگ‌تر از نسخه‌های اصلی می‌بينيم و روح‌مونم خبر نداره و واسه خودمونم کلی شاد و مسروريم و اينا؟ بعد شما نگار و فربد رو شايد زياد نشناسين. عيب نداره هم. الان براتون تعريف‌شون می‌کنم. اصلنم قرار نيست دهه‌پنجاهی-دهه‌شصتی‌بازی در بيارم. مدل اين دوستای ما اين‌جوريه که تو همون دقايق ابتدايی هرچيزی، يا از چيزه خوش‌شون مياد، يا نمياد، گاهی هم از قبل کانسپت دارن و از يه چيزی خوش‌شون اومده يا نيومده، بعد حد وسط ندارن، حالا باز نگار يه چندتا نقطه داره اون وسطا، بين صفر تا صد، فربد اما نداره بچه‌م. بعد اگه خوش‌شون بياد که خوب هيچی، خدا رو شکر، اما اگه خوش‌شون نياد، با تريلی آقای راننده ترانزيت و تانک عطا و يه کاميون کمکی از رو چيزه رد می‌شن. يعنی تحمل نسبيت انيشتين رو ندارن به کل. (حواس‌تون هست که دارم اگزجره می‌کنم ديگه، ها؟ يه‌کم حالا.) بعد خب فيلم شروع شد. تا يه ربع همه ساکت و خاموش و تاريک و اينا بودن، بعد فربد با همون لحن يواش برگشت که «الان ما داريم از فيلم لذت می‌بريم؟»، بعد اين‌جوری بود که داغ دل همه تازه شد. حالا داشتيم تلاش می‌کرديم فيلمو ببينيم به هرحال، اما اين‌جوری شد که بعد از مدتی کيوان ديسک کمرش شروع کرد به خارش و تصميم گرفت بره بخوابه، الی حس کرد لازمه پياده برگرده خونه‌شون، تتی رفت تو کفش من، فربد رسمن رفت خوابيد، نگار هم فيلم «دِ اج آو لاو» رو گرفته بود دستش که اينو ببينيم، اين فيلم خوبيه، اينو بينيم. اين‌چنين بود دومين تجربه‌ی تماشای يوث ويداوت فيلانِ ما.

بعد من متوجه شدم هرگز دسته‌جمعی نشينيم فيلمی رو که تا حالا نديديم ببينيم. قبلن خونه‌ی عطا هم متوجه شده بودم البته. حالا لابد بعدن هم باز متوجه‌تر می‌شم.‎

دفعه‌ی سوم همين چند روز پيشا بود. يه روزی بود که من قبلش کلی مراودات ای-ميلی و تلفنی داشتم و کلی داون بودم و اينا، بعد تصميم گرفته بودم بشينم چانگ‌کينگ اکسپرس آقامون کار-وای رو ببينم. چانگ‌کينگ اکسپرس رو قبلنا تا اواخر اپيزود اول ديده بودم و بعد ديگه هرگز ادامه نداده بودم‌ش. نشستم به تماشای فيلم، از اول، و اواسط اپيزود دوم بود که ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم، به دوستای فيلم‌شناس‌ام اسمس دادم که اوووف، آقا عجب فيلميه اين، همه‌شون از دم تاييدم کردن و من شاد و مسرور به ضيافت خودم ادامه دادم. فيلم که تموم شد، رسمن اون‌قدر سرحال شده بودم و اون‌قدر انرژی گرفته بودم، که تصميم گرفتم تا انرژی‌م نپريده، بشينم هر جور شده يوث ويداوت فيلان رو ببينم بالاخره. فيلمو از اول شروع کردم به ديدن. اوهوم آقا، عجب رنگ و رويی. اصن آدم فيلمو بايد تو خونه‌ی خودش، تو تلويزيون خودش، تو خلوت خودش ببينه. تازه يه ربع از فيلم رفته بود که تلفن زدی. فيلمو زدم رو پاز و نشستم به حرف زدن باهات. حواسم بود انرژیِ چانگ‌کينگ فيلان نپره. حرف زدن‌مون طولانی شد. رفت جاهايی که نبايد. جاهايی که به هر حال بايد. بعد می‌دونی چيه؟ وقتی پای وبلاگ اين‌جوری مياد وسط زندگی آدم، وقتی يه آدمی مث من خيلی وقتا به جای حرف زدن شروع می‌کنه به نوشتن، حالا وبلاگ، ای‌ميل، دفتر سياهه، هر چی، کلی فرصت داره که فلان جای نوشته رو عوض کنه، لحن آخر ميل‌شو تغيير بده، تون صداشو عوض کنه. وقتی داری حرف می‌زنی اما، يه جاهايی نفس عميق‌ت مياد فقط، يه جاهايی مکث می‌کنی که جواب بدی يا ندی، يه جاهايی ساکتت می‌شه، يه جاهايی بغض می‌پيچه تو گلوت. وبلاگ و ای‌ميل بغض و مکث و سکوت و نفس عميق و قورت دادن حرفای نصفه رو ندارن. آدم فرصت داره خودشو بزنه به اون راه. فرصت داره به روی خودش نياره. فرصت داره احساسات‌شو کنترل کنه. اما يه وقتايی مث اون روز، نمی‌تونستم من، نشد. گوشی رو که گذاشتم، دوباره که برگشتم پای فيلم، چانگ‌کينگ‌ام پريده بود. نشستم به تماشای فيلم، گذاشتم فيلم منو با خودش ببره. بعد می‌دونی چی بهترم می‌کرد؟ وقتايی که صدای ساز کلهرو می‌شنيدم گاه و بی‌گاه، وسط موسيقی فيلم. يعنی اصن اين‌جوری بود که گوشم به کمين نشسته بود، که صدای ساز رو شکار کنه وسط اون حال و هوا. عجيب می‌چسبيد بهم. هيأت کرم‌کاراملی دختره هم می‌چسبيد بهم. اون نوشتن کلمات چينی و ژاپنی با گچ و خودنويس هم می‌چسبيد بهم. بعد اصن می‌دونی چیِ فيلمو خيلی دوست داشتم؟ آواهای زبان‌های مختلف تو فيلمو. از همين چينی و ژاپنی و آلمانی گرفته تا لاتين (آخخخخ لاتين) و عبری و بابِلی و سومری و الخ. يعنی حتا دو سه جا فيلمو زدم عقب که دوباره اون آواها رو بشنوم. زانوهامو بغل کرده بودم نشسته بودم رو مبل، چونه‌م روی زانوم بود، هرازگاهی دوتا دونه انار برمی‌داشتم می‌ذاشتم دهنم، و برای خودم يه جورِ اندوه‌گينِ درونی‌ای از خورده‌کاری‌های فيلم لذت می‌بردم. حواسم به تو بود اما. يک سوم پايانیِ فيلم مونده بود هنوز، که زنگ زدی دوباره، چند جمله‌ی کوتاه. آقای گل‌فروش اومد دم خونه‌مون. برگشتم پای فيلم. صورتم عوض نشده بود، اما يه حس چانگ‌کينگ مِلويی ته دلم بود که داشتم به روی خودم نمی‌آوردمش. فيلمو ديدم تا ته، بالاخره. عاقبت به خير شد.

آقای کاپولا فيلم‌سازِ من نيست. جوانی بدون جوانی فيلم من نيست. تمام طول فيلم داشتم حس می‌کردم فيلم‌ساز داره وفادارانه کتاب رو خلاصه می‌کنه و به خورد من می‌ده. من اما دلم می‌خواست روايت شخصی خودش رو ببينم ازين کتاب. يعنی اصن اين‌جوريه که يه هم‌چين موضوعاتی، يه هم‌چين قصه‌های گل و گشادی طبعن جا نمی‌شن تو يه فيلم. خوب چرا منِ فيلم‌ساز برندارم تيکه‌ای که خودم دوست دارم رو کراپ کنم از کتاب، بعد بشينم قصه‌ی خودم رو ازون تيکه تعريف کنم؟ تمام طول فيلم فکر می‌کردم کاش آقای کاپولا اين‌کارو کرده بود.

يه مضمونی هست اما تو فيلم، همون «جوانی بدون جوانی»، که بی‌که فيلمو ببينی از روی اسم‌ش هم تابلوئه، مضمون مورد علاقه‌ی منه. حالا نگيم مورد علاقه، بگيم مورد دغدغه، مورد مداغه، مدغوغ اصن. اين‌که تو باطنن يه آدم هفتاد ساله‌ای، اما در هيأت يه آدم چهل ساله داری زندگی می‌کنی. اين‌که برای خودت عمری رو از سر گذروندی، کلی زندگی کردی، کلی تجربه داری، کلی جهان‌بينیِ شخصی داری برای خودت، کلی دغدغه‌ها و افکار يه آدم هفتادساله‌ی همه‌چی از سر گذرونده احاطه داره بهت، اما داری لايف‌استايل يه چهل‌ساله رو دوباره تجربه می‌کنی. داری دوباره جوانی می‌کنی بی‌که تکنيک‌لی جوون باشی. بی‌که اتفاق‌ها و روابط برات بکارت دفه‌ی اول رو داشته باشن، ناشناخته‌بودن تجارب جوانی رو داشته باشن. می‌دونی؟ حس کوفتيه راستش. يعنی اين‌جوری می‌شه که تو تبديل می‌شی به يه شخص ثالث، که داره همه‌چی رو از بالا نگاه می‌کنه، در حالی‌که عملن دوم شخص مفرد رابطه‌ای، ضمير مقابل رابطه‌ای. داری يه سری فعل حال رو از سر می‌گذرونی که فی‌الوافع برای تو افعال ماضی‌ان. زمان زندگی‌ت می‌شه «حال در گذشته»، «حال بی‌آينده». تو معاشرت‌ها و روابط‌ت تبديل می‌شی به يه فورچون‌تلری که تا يه جايی، در حد بضاعت چارتا فنچون قهوه و دو دست ورق لااقل، می‌تونه بخشی از سرنوشت آدما رو تو پيشونی‌شون بخونه. بخشی از آينده‌ی روابط رو کف دست آدما ببينه. بعد؟ بعد جذابيتِ «از‌همه‌جا‌بی‌خبریِ زمان حال» رو از دست می‌دی کم‌کم. هی ته دلت می‌شی يه دانای کل، می‌شی يه دانای جزء حالا، که هم‌چين هم چيزِ جذابی نيست. بله آقا، دانستن مردن است.

حالا که ته اين نوشته دور هميم، شما اگه دلت خواست بردار يه تعميم کوچيکی هم بده به معاشرت آدم، با طيف گسترده‌ی آدم‌های خيلی کوچيک‌تر از خودش. می‌شه مصداق بارز همين جوانی ويداوت فيلان. به‌خدا.
..
  




هر کس الکل خودش را دارد. من در زيستن الکل کافی پيدا می‌کنم. مست از احساس شخصی در اطراف ول می‌گردم و درست می‌روم: وقتی زمانش برسد مثل ديگران سر از دفتر کارم در می‌آورم. اگر زمانش نرسد به سوی رودخانه می‌روم و مثل ديگران رودخانه را تماشا می‌کنم. من همانی بوده‌ام که هستم. و فراتر از اين‌ها، آسمان شخصی خودم را مخفيانه ستاره‌باران می‌کنم و جاودانگی خودم را دارم.

کتاب دل‌واپسی -- فرناندو پسوا
..
  



Thursday, November 26

امشب داشتم حرف می‌زدم پای تلفن
بعد يه جاهايی‌
وسط حرفای توی گوشی
صداهه صدای عليرضا می‌داد رسمن
لحن عليرضا داشت

دست و پامو گم کردم برا خودم يه لحظه
..
  




مردها همين‌جوری غول می‌شوند
که زنی باشد کنارشان
سير
سيراب

آلساندرو ايلِخا
..
  




..
  



Wednesday, November 25

...
بالاخره يک روز تصميم گرفتم دست از قهرمان شدن بردارم و به جايش بنشينم تمام‌وقت کتاب بخوانم. برای قهرمان‌های توی کتاب دست بزنم، جسارت‌ها و توانايی‌‌هاشان را تحسين کنم و نگران خانواده‌شان، موقعيت کاری‌شان، حرف و حديث آدم‌های دور و برشان و آخر و عاقبت‌شان نباشم.

زوروهای کاغذی --- سيلويا پرينت
..
  



Tuesday, November 24

يه چيزی هست که داره از تو مَنو می‌جُوئه
جديدنا صدای خِرت‌خِرت‌شو هم می‌شنوم حتا
..
  




8:23

گل بنفش‌ه داره بهم می‌گه نه فقط بلدی کجاها از کلمه‌هات استفاده کنی
که حتاتر بلدی کجاها از کلمه‌هات استفاده نکنی

هميناست که تو رو اين‌جوری ملکِ شخصیِ آدم می‌کنه
..
  




7:35

صدام زد که حوصله داری از زير پتو بيای بيرون
صبحونه آماده کرده‌م برات
حوصله داشتم؟
جواب دادم ميام
تا از جام پاشم و يه‌چی تنم کنم و برسم به آشپزخونه
تو دلم فکر کرده بودم روزنامه داريم و گل
رو ميز صبحانه روزنامه داشتيم و گل
..
  




6:44

می‌دونی
مث اين می‌مونه که مريضی و دلت سوپ می‌خواد
اما زنگ می‌زنی مرغ سوخاری اسپايسی برات بيارن
خوب مرغ سوخاری اسپايسی خوش‌مزه‌تره
اما تو مريضی و دلت سوپ می‌خواد
..
  



Monday, November 23

برويد اين‌جا و به پروسه‌ی آفرينش يک اثر هنری کمک کنيد، مخصوصن که اثری‌ست غذا-محور و فيلان.

سئوال‌های سختی هم نیست:

یک: اهلِ صبحانه‌خوردن هستید اصلاً؟ نان‌وپنیر و کره و مُربّا احتمالاً؟ نیمرو و اُملت؟ کرانچی و شیر؟ شیرینی با چای؟ یا چیزی دیگر؟

دو: بین دور و بری‌ها، دوست و‌ آشناها، فَک‌وفامیل، مردها بیش‌تر آشپزی می‌کنند یا زن‌ها؟ یعنی کی بیش‌تر از بقیه وقتش را در آشپزخانه صرفِ پُخت‌وپز می‌کند؟

سه: اگر کسی از اهالیِ خانه (قاعدتاً خانه‌‌ای که دست‌کم دونفر در آن زندگی می‌کنند) قبل از وقتِ ناهار، یا شام، گرسنه‌اش شد، خودش دست‌به‌کار می‌شود و غذایی چیزی می‌پزد و خودش را سیر می‌کند، یا صبر می‌کند آشپز خانه، بالأخره، چیزی تدارک ببیند؟

چاهار: تنوع غذاها در خانه‌ی خودتان، یا دور و بری‌ها چه‌جوری‌ست؟ کسی برنامه‌ی غذایی دارد احیاناً؟ که مثلاً شنبه این غذا را بخوریم و یک‌شنبه این‌یکی را و...؟ یا هروقت هرچی بود و آماده شد می‌خورید؟

پنج: میانه‌تان با غذاخوردن در رستوران‌ چه‌جوری‌ست؟ ماهی چندبار غذا را به‌جای خانه توی رستوران می‌خورید؟ ماهی چندبار سفارش می‌دهید غذا را از بیرون بیاورند؟ چه غذاهایی را بیش‌تر سفارش می‌دهید؟ پیتزا؟ ساندویچ؟ مرغ‌سوخاری؟

شش: توی خانه سفره پهن می‌کنید روی زمین؟ یا میز غذاخوری دارید؟ میز غذاخوری توی آشپزخانه است یا توی هالِ خانه؟

هفت: همه‌ی اهالی خانه با هم غذا می‌خورند، یا هرکسی گوشه‌ای از خانه شکم خودش را پُر می‌کند؟ غذاخوردن‌تان وقتِ بخصوصی دارد؟ ساعتِ بخصوصی؟

هشت: موقع شام و ناهار، سالاد و ماست و این‌چیزها هم روی میز هست؟ نوشابه می‌خورید با غذا یا آب‌معدنی احتمالاً؟

نُه: وقتِ غذاخوردن احتمالاً تلویزیونِ خانه روشن است، یا ترجیح می‌دهید موسیقی گوش کنید؟ یا اصلاً سکوت را ترجیح می‌دهید؟ اصلاً موقع غذاخوردن کسی از دور و بری‌ها حرف می‌زند، یا همه ساکتند؟

ده: ظرف‌ها را چه‌کسی می‌شوید؟ هرکی ظرفِ خودش را، یا یکی ظرفِ همه را؟

یازده: بعدِ ناهار و شام چیزی به‌عنوانِ دِسِر (به‌قولِ استاد دریابندری پَس‌آرَک) می‌خورید؟ چای یا قهوه؟ چند دقیقه بعدِ ناهار و شام؟ همه یک‌چیز می‌خورند، یا هرکی به سلیقه‌ی خودش؟

بعدِ تحریر: ممنون. اگر هم، احیاناً، این نوشته را توی «گودر» خواندید، لطف می‌کنید اگر جواب‌‌تان را این‌جا، توی پیغام‌گیر وبلاگ بنویسید، یا بفرستید به ئی‌میلی که نشانی‌اش کنار همین صفحه است.
..
  




سفيد دردانه‌ی من
سفید دردانه‌ی من
سفيد دردانه‌ی من
سفيد مردانه‌ی من

مرغ غمت
گشتم و شد
...

اوهوم. دقيقن هی که می‌رسه همين‌جاش هی می‌گم غلط کردم اصن نوشتمش. طاقت ندارم ببينمت اين‌جوری.
نباش اين‌جوری.
..
  



Sunday, November 22

اگه قرار می‌شد يه روز بشينم يه قصه بنويسم، حتمن پرسوناژهای قصه‌م رو از اشياء انتخاب می‌کردم. يعنی اين‌جوريه که من يه شلفِ حصيری دارم، که تو طبقه‌ی دوم‌ش يه جعبه‌ی حصيری‌ئه که توش پُرِ لوازم‌التحريره، اما نه ازين لوازم‌التحريرای معمولی. يه سری چيزاييه توش که يه‌جورايی خاص و هيجان‌انگيزن و به مرور زمان جمع شده‌ن. بعد هر کدوم تاريخ و هيستوری و شأن نزول و آدمِ خودشونو دارن. بعد لابد اين جعبه‌هه رو می‌ذاشتم جلوم، يکی‌يکی چيزای توشو در مياوردم و شروع می‌کردم به نوشتن. بعد لابدتر خودشون يواش‌يواش که قصه می‌رفت جلو، به هم مربوط می‌شدن، بی‌که از هم خبر داشته باشن، با يه سری نخ‌های نامرئیِ ماهی‌گيری.
..
  




You are the butter to my bread

+ پتومه به کل. با تقريب خوبی می‌شه گفت امروز از تخت پايين نيومدم. يعنی هوا به طرز ناجوانمردانه‌ای بيرونِ زيرِ پتو سرد بود و من به طرز ابلهانه‌ای کم‌ترين مقدار شوفاژ رو استفاده می‌کنم به‌واسطه‌ی علاقه‌ی مفرط‌ام به لباس‌های زمستونی، و امروز اصلن تحمل لباس‌های سنگينو نداشتم، اينه که به طرز کپک‌واری تمام روز خود را در زير پتو سپری کردم و بسيار خوش گذشت هم.

+ مدتيه رو ميزم پر از فيلمای به شدت مهم و هيجان‌انگيزه و مدتيه از شدت هيجان نمی‌تونم انتخاب کنم کدوم فيلمو ببينم، بنابراين به‌جاش Big Bang Theory ديدم و خنديدم، بسی.

+ ديشب طی تلاشی قابل تحسين، از بين فيلمای آخر آقايون جيم جارموش و وودی آلن و هانکه و سام مندس، کدومو انتخاب کرده باشم خوبه؟ طبعن فيلم آخر خانوم نورا افرون، جولی و جوليا.



+ نبينيد آقا، نبينيد فيلمو مگر اين‌که قبلش شام يه بيفتک آب‌دار حسابی خورده باشيد با قارچ تفت‌داده شده در کره و اِ پايل آو سيب‌زمينی سرخ‌کرده و بروکلی بخارپز، به اضافه‌ی سالاد فراوانِ پنيردار، برای دسر هم تارت ميوه‌ی بی‌بی داشته باشين با چای ليمو؛ از ما گفتن. فيلم به درستی در ستايش آشپزی‌ئه و ضمنن در ستايش وبلاگ!

بعد يه سکانس پياز خورد-کنی‌ داره، ماه.

بعد آخه زندگی نمی‌ذارن برا آدم که. برمی‌دارن انواع و اقسام غذاها و دسرهای خوش‌آب‌ورنگ و پرشکلات رو می‌ذارن کنار مريل استريپ با اون ذات نچرال مريل‌استريپ‌ايش، می‌ذارن کنار آقای شوهر مريل استريپ که يه آقای کچلِ جيگرِ کم‌حرفِ خوردنی‌ئه، بعد يه ايمی آدامز می‌ذارن توش که سرنوشتش با غذا و وبلاگ عوض می‌شه، بعد کارگردان هم اصولن نورا افرون‌ای باشه که تخصص‌ش مِگ‌رايان‌سازی‌ئه، ديگه چی بگه آدم. کافی بود يه خورده جوليا رابرتز و سوشی و تام هنکس هم داشته باشه فيلم، که به کل بشه خودِ بهشت، به جای گريبان اون رفيق‌مون.
..
  




با همه ی مردهای زندگیت این جوری بودی. بسه دیگه. با من یکی نباش.
..
  




داشتم با نخ ماهی‌گيری دسته‌ی عينکه رو می‌دوختم
شوخی‌شوخی شلوارم آتيش گرفت
..
  




Displaying 3 of 11 blogs – Show all Minimize list
..
  



Saturday, November 21

ليبل: چگونه روابط‌مان را سِری‌نسازی کنيم
يا
بين خودمان بماند، ما آن‌قدرها هم که می‌نمائيم کوول نيستيم

دست‌خط آدما مث امضاشون می‌مونه. رسمن بخشی از هويت آدمه. وقتی امضای طرف رو می‌بينی، يا فلان نوشته‌ی دست‌نويسش رو، ناخوداگاه يه تصوير ازش می‌سازی تو ذهنت، حالا گيرم نسبی. يه دورنمايی از شخصيت آدمه تو ذهنت شکل می‌گيره، بی‌که استاندارد مشخصی داشته باشه. بعد، تو دنيای ديجيتال، تو همين مجازستان، تو وبلاگ و گودر و ای‌ميل و نوت و کامنت و چت و الخ، رسم‌الخط و ادبيات آدما مياد می‌شينه جای دست‌خط‌شون. مدل نوشتن و نوع انشای کلمات تبديل می‌شه به بخشی از هويت اون آدم، تبديل می‌شه به امضای اون آدم. بعد کم‌کم اين‌جوری می‌شه که اگه کهنه‌ی مجازستان باشی و روزها و ماه‌ها و سال‌ها خونده باشی آدما رو، ديگه لازم نيست به اسم زير نوشته يا آدرس بالای وبلاگ نگاه کنی. کافيه چشمت به دوتا کلمه بيفته، بی ‌نام و نشون حتا، تا سه‌سوت دست‌خط‌شو تشخيص بدی، سه‌سوت نگارنده رو شناسايی کنی.

بعد بعضی آدما هستن در زندگانی، مثلن من، که کلمه‌زايی می‌کنن. يه سری کلمه‌ها و صداهای مخصوص به خودشون دارن که خب دست‌سازه، کپی و اقتباس و فيلان نيست. بعد تو يادته که اين کلمه مال توئه ديگه. که يعنی اگه ناغافل وسط فلان خيابون شهر افتاده باشه، تو می‌دونی يا از تو کيف تو افتاده وسط خيابون، يا از تو کيف يکی که بالاخره يه‌جوری دوست تو بوده، آدم تو بوده هم‌رابطه‌ی تو بوده.

بعد بعضی رابطه‌ها هستن در زندگانی، که رسم‌الخط شخصی خودشون رو دارن، ادبيات و آيين نگارش خودشون رو. که يعنی فلان کلمه از دل رابطه‌ی دو نفره‌ی شما اومده بيرون، شخصیِ شما دوتاست. که يعنی کلمه‌هه امضای رابطه‌ست، حريم خصوصی رابطه‌ست.

بعد بعضی خورده‌ريزها خورده‌رازها هستن در زندگانی، که جزو حريم خصوصی رابطه محسوب می‌شن. که وجود داشتن‌شون، که گفتن‌شون که شنيدن‌شون برای رابطه امتياز محسوب می‌شه. که آدمه رو از آدمای ديگه متمايز می‌کنه رابطه رو از روابط ديگه تفکيک می‌کنه. که تبديل می‌شه به کلمه‌های کليدی رابطه.

بعد بعضی کلمه‌ها هستن در زندگانی، که توی دل رابطه‌ به دنيا اومده‌ن و افتاده‌ن سر زبون جفت‌تون. يه‌جورايی درآمدِ رابطه‌ن. عادت داری تو خود رابطه خرج‌شون کنی‌. دلت می‌خواد فقط خودت بشنوی‌شون، فقط خودت بگی‌شون. خيال می‌کنی فقط خودت می‌شنوی و می‌گی‌شون، انگار خيابون‌های دونفره باشن، خيابون‌های شخصیِ رابطه.

بعد بعضی خيابون‌ها هستن در زندگانی، که جزو مسير هرروزه‌ی تو محسوب نمی‌شن. که شامل جبر جغرافيايی نيستن. که يه جای دوری يه گوشه‌ی پرتی از شهر دارن زندگی می‌کنن برا خودشون. که هيشکی خيال نمی‌کنه ممکنه گذار تو بيفته اون‌جا. اما يه روز از خواب پا می‌شی می‌بينی گذارت افتاده اون‌جا، وسط آخرين خيابونِ پرت دنيا. بعد همين‌جوری که داری در و ديوار خيابون رو تماشا می‌کنی واسه خودت، پات گير می‌کنه به يه سری کلمه که ريخته‌ن کف خيابون. چشمت ميفته بهشون. آشنان. رسم‌الخط‌شون آشنا می‌زنه. يه سری جمله‌های دست‌ساز تو قاطی‌شونه حتا. چندتا خرده‌کليد و يه سری خورده‌راز و چارپنج‌تا اصطلاح و عبارت عاشقانه حتا، شوخی و جدی، عمدی و سهوی، همه افتاده‌ن کنار هم. کم‌سواد هم که نيستی که، هستی؟ بعدِ يه عمر خيابون‌گردیِ مجازی و غير مجازی، اون‌قدر هوش و حواست سر جا هست که دست‌خط آدما رو از چار فرسخی تشخيص بدی. که بتونی آسمون رو ببافی به ريسمون و خطوط مرئی و نامرئی رو بگيری برسی به رشته و سر دراز و الخ.
و الخ.
و الخ.

بعد بعضی الخ‌ها هستن در زندگانی، که چند قدم رابطه رو برمی‌گردونن عقب. که آشغال‌تراش می‌ريزن کف رابطه. هيچ آدمی هيچ رابطه‌ای از آشغال‌تراش نمرده، اما يه وقتايی که داری پابرهنه راه می‌ری، می‌چسبن کف پات. اگه بدشانس باشی ممکنه حتا تيزی‌شون بره لای ناخون انگشت وسطی‌ت. بعد کم‌کم ديگه پابرهنه‌گی‌ت نمياد تو رابطه. يادت می‌مونه جوراب پات کنی.

بعد می‌دونی بدی جوراب و وبلاگ و اين‌جور کلمه‌ها و نوشته‌ها چيه؟ خوبی‌ش اينه که يه سری جمله بوده که گير کرده بوده توی راه، حالا ريخته بيرون، خلاص شدی از دست‌شون. بدی‌ش اما اينه که توی عابرِ از همه‌جا بی‌خبر، ميای می‌خونی‌شون، بعد می‌شينی بسط می‌دی تعميم می‌دی، بعد خوب قراره باز همه دور هم باشيم ديگه، مث سابق، تو اما نمی‌تونی مث سابق باشی. يا مجبوری وسايل شخصی رابط‌ه‌مونو نبری تو خيابونای ديگه، که خوب لابد دوست داشتی که بردی، بعد حالا غصه‌دار می‌شی و می‌ری سراغ يه راه جديد. يا سعی می‌کنی يه جوری قايم‌شون کنی که ديگه به اين سادگيا چشم من بهشون نيفته، که خوب اونم سخته، جفت‌مونو جوراب‌دار می‌کنه. مضافن بدی‌ش اينه که نه تنها خنگ نيستيم جفت‌مون، که حتا دنيا هم به شدت گِرد و کوچيکه.

اين‌جورياست که گاهی وبلاگ‌نوشتن، نوشتنِ نوشته‌هايی از اين دست، به هيچ دردی نمی‌خوره. نوشتن‌شون يه دردسرايی داره، ننوشتن‌شون يه دردسرای ديگه. من؟ من آدم حرف زدن نيستم، قبول، اما آدم نوشتن‌ام. می‌دونم که می‌شد ننويسم و هيچ‌وقت نگم که چه دوست نداشتم رد شدنم رو از فلان خيابونِ ناغافل، اما انتخاب می‌کنم که بنويسم که چه دوست نداشتم رد شدنم رو از فلان خيابونِ ناغافل. اين وبلاگ قرار بوده حرفای نگفته‌ی من باشه ديگه، با صدای بلند، «آن‌چه شما هرگز از زبان من نخواهيد شنيد». بذاريم همونی باشه که قرار بوده باشه. فوقش يه مدت جوراب پامون می‌کنيم ديگه، دتس نات ا بيگ ديل.
..